بیچاره من

چقدر زود فراموش شدم

تنهایی و سایه و غم هم رفتند

و سکوت که تنها دوستم بود

مدتی است یکدیگر را به جا نمی آوریم!

ای کاش!

دستِ کم در خاطره ها دفن می شدم

شاید روزگار پلید نفرینم نمی کرد

گل سرخ به بیابان نمی گریخت

درخت همبستر تبر نبود

و اهریمن از تنگدستی محبت غصه نمی خورد

وقتی رفتی

رودی از اشک، صخره های پلک را درنوردید

و بر ساحل گونه ام جاری گشت

از آن به بعد در پیکره بیقراری ام

ثانیه می کارم

و از خون روحم آبیاری اش می کنم

تا دیرتر دوریت را حس کنم

قلبم را التماس می کنم

که لحظه ای درنگ کند

تا برای همیشه آرام گیرم

هر روز از پگاه تا پگاه

در معبدی ویران،

رو به آینه ی دلدادگی می ایستم

و به دوردست ها خیره می شوم

لحظه به لحظه ی هستی را می ستایم

قطره به قطره باران را می شمارم

وجب به وجب خاک را می بویم

جرعه به جرعه غربت را می نوشم

و پا به پای باد ، مست می دوم

به خیال خام دیدن تو

که اگر یکبار نگاهم کنی

آن چشم تا ابد با من خواهد زیست

بگو کدامیک را بر گزینم؟

بر سر این سه راهی سخت

«مرگ، مرگ، مرگ»