شکایت نمی کنم، اما

آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه‌ی بی شکیب،

دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟

نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس ِ سکوت،

تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

رو به دیوار ِ خانه‌ی شما بود؟

نگو که نامه‌های نمناک ِ من به دستت نرسید!

نگو که باغچه‌ی شما،

از آوار ِ آن همه باران

قطعه‌ای هم به نصیب نبرد!

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز همین‌جا ایستاده‌ام!

کنار همین پارک ِ بی پروانه

کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه‌ها...

هنوز هم فاصله‌ی ما

همان هشت شماره‌ی پیشین است!

دیگر نگو که در گذر گریه‌ها گُمش کردی!

نگو که نشانی کوچه‌ی ما را از یاد بردی!

نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته‌ی ما،

در خاطرت نماند!

آیا خلاصه‌ی تمام این فراموشی‌های ناگفته،

حرفی شبیه « دوستت نمی‌دارم» نیست؟؟؟