بازهم باران........

باران از جان این دل من چه میخواهی؟

بس است

این همه بر تن این جاده نکوب

دلم میترکد وقتی که باید شبهای تنهایی را با صدای باران سر کنم

گفتن از تو برایم سخت است

هرکه بر در کوبید در دل گفتم تویی

وقتی دیدم این بارهم تو نیستی دلم میگرفت

بغضم میترکید

بعدها گفتم شاید قرار است دیرتر بیایی

با یک قصه ی قشنگ تر که قصه ی آمدنت افسانه میشود

و برای جوانترها تعریف میکنند

که چه رویایی بود عشق ما و آمدن تو

اما همیشه میدانستم که میایی

شک نکردم

من به تو ایمان داشتم

شک و ایمان دو روی یک سکه است

من ایمان را انتخاب کرده بودم...

حال دیگر بس است

گفتم که دیگر نیا

امشب که صدای باران دلم را میسوزاند وبغضم را میترکاند

تو نیستی

دیگر نمیخواهمت...

نیا...

.

.

.

صدای در می آید نکند تو باشی...